موسسه آوا سپهر دارای نمایندگی مستقیم از کالج ها و دانشگاه های کشورهاي انگلستان و مالزي بوده و در این راستا با بهترین سرویس ها در خدمت متقاضیان در زمینه اعزام به دوره هاي آموزشی ، اخذ پذیرش تحصیلی و ویزای تحصیلی از مراکز آموزشی شامل کالج ها و دانشگاه ها و هماهنگی های لازم جهت انتقال و اسکان دانشجویان ایرانی مي باشد.
    سفر به گنتینگ هایلندز، ارتفاعات سرنوشت ساز


گنتینگ هایلندز یک مجتمع تفریحی کوهستانیه که در ارتفاع دوهزار متری قله کوهیه که جزء کوههای تیتیوانگسا هست.این ناحیه به لاس وگاس مالزی مشهوره ! و شامل تعداد زیادی کازینو، هتل ، زمین گلف ،فروشگاههای بزرگ  و یک شهر بازیه. و همچنین بزرگترین هتل جهان که شامل 6118 اتاق هست در این محل قرار داره  یک سیستم کامپیوتری بیرون این هتل هست که میتونه اتوماتیک تعداد جای پارک های خالی باقی مانده را حساب کنه.همچنین سریع ترین تله کابین جهان و طولانی ترین در شرق اسیا هم در گنتینگ هایلندز هستش . ارتفاعات سرنوشت ساز!* سفر بعدی...گنتینگ هایلندز معجزه کشور نو خاسته مالزی...”سامی” مجددا اردو تشکیل میدهد .رفت و برگشت با ون به ارتفاعات گنتینگ...با مبلغی که بعد ها کلی حرف توش درامد که با پکیج سی رینگیتی هم میشد رفت...! صبح ساعت ده همراه با دیگران راه می افتیم....یک کارتون اب هم میخریم تا گروه سر کوه از تشنگی تلف نشوند اب معدنی هایی که هیچگاه باز نشد... میرفتیم به سمت گنتینگ اعجوبه ی مالزی...بعد یکساعت به سر بالایی میریسیم و کماکان جنگل های سرسبز با درختان سر به فلک کشیده مثل سایر نقاط مالزی چشم نوازی میکند...بالا و بالاتر میرویم و هوا سرد تر و سرد تر میشود ...اول قرار است به پارک مار های چینی سر بزنیم ولی تنها چیزی که نصیبمان میشود مجسمه اسب هاییست که با ظرافت و دقت خاصی و با تمامی جزئیات(!) طراحی شده اند و در بان مالایی که میگوید...نمایشگاه تعطیل است...

و بلاخره گنتینگ.. با هوای خنک روبه سردش...پارکینگ را سرما برداشته ما که در همه جای مالزی با لباس تابستانی بیرون میامدیم اینجا به ژاکت احساس نیاز میکنیم. دیگران مجهزند و هرکدام یک پوشش گرم اورده اند و فقط من و “سامی” بی لباس گرم میمانیم تا مردانگی خود را ثابت کنیم... “سامی” در اسانسور فریاد میزند آه! تا قوم مالایی حساب کار دستشان بیاید و کسی به اکیپ چپ نگاه نکند و همه با هم از اسانسور فرار کنند!  گنتینگ شهر بازی مالزیست...با مجسمه ازادی که صورتش دفرم شده و رنگش به سبزی میزند... و برج ایفلی که به یک باد بند است...و کشتی های هوایی که با رکاب زدن هر ساعت یک متر راه میروند و یک ترن هوایی مهیب و گمشده در مه که دیگر کار نمیکند و هزار و یک جور اسباب بازی دیگر... خوشبختانه شهر بازی گنتینگ مسقف است و از سرمای بیرون نجات پیدا میکنیم ...روی سن مخصوص همه جور رقصی بر پا میشود از رقص عروسک پوش ها گرفته تا رقص های امریکایی و رقص و موزیک مالزیایی هم  کماکان براه است با دختران رقاص دلفریب...گذرگاه اول...تونل وحشتی که باید در ان پیاده طی طریق کنی... دم در ورودی مردکی با سر بریده به پیشوازمان می اید و به ناگاه سر بریده را در جمعمان می اندازد و همه جیغ میکشند...با سر بریده هم عکس میگیریم و “ابی” به من تذکر میدهد در مالزی  باید با دست راست داد و ستد کرد نه چپ!... به دست هر کس چراغی میدهند که با شکستن روشن میشود و وادارمان میکنند با ارواح دم در عکس بگیریم روشی زیرکانه برای پول در اوردن ... تونل وحشت مثل ایران قطار ندارد و باید به پاهای خودت اعتماد کنی و طی طریق نمایی! از بدو ورود سر و صدا و ترساندن ارواح و جیغ و ویغ های ما شروع میشود و “ابی” بما میگوید مواظب کیف ها و مبایل هایمان باشیم چرا که روح دزد هم داریم و دزدان حرفه ای مالزی در ان دنیا هم دست از این شغل شریف برنمیدارند هر چقدر هم که عزراییل ترسناک باشد...شجاعان گروه “ابی” و “سامی” جلو صف راه می افتند و بعد از ما دو بچه چینی بد بخت که با ما هم گروهند جیخ و ویغ میکنند... راهرو ها را یک به یک میگذریم و با اسکلت ها و مردگان متحرک و سر وصدا های دلریز و مارهای اویزان ملاقات میکنیم...در یکی از گذرگاهها دو اسکلت مشغول ماچ و بوسه هستند تا ما را میبینند شاکی میشوند...شما ها اینجا چه غلطی میکنید مگه اینجا صاحاب نداره؟ و دنبالمان میکنند و ما از ترس فرار میکنیم! ...الکی یک جیغ میکشم و تا اول صف هم بچه ها جیغ میکشند... تونل را به سلامت عبور میکنیم ولی احوال همراهان از ترس وخیم است و محتاج دستشویی!!! عکس هایی که با روح انداخته ایم را هم میکنند تو پاچمون!...منتظر سوار شدن به ترن هوایی هستیم که “سامی” میرود بلیت بگیرد و زنگ می زند چه نشستی برادر که بیا پایین که رقاصان برزیلی مشغول رقص هستند...حرکات موزون رقاصان زن و مرد امریکای جنوبی دیدنیست... دو خانم ایرانی هم جلو ما ایستاده اند وقتی فارسی حرف میزنیم برمیگردند و به ما لبخند میزنند...ترن هوایی با حرکات مارپیجش دل همه را خالی میکند و وقتی به مقصد که در واقع همان مبداء است می رسد به یکباره در جا متوقف میشود! مکان بعدی سینمای سه بعدی... به دست هرکس یک عینک آفتابی ریبن مدل 2008 میدهند تا با ان فیلم علی بابا ببیند و روی صندلی هایی مینشینیم که متحرکند و باید مثل هوا پیما کمربند ببندیم...فیلم شروع میشود ولی عینک سه بعدی خوب یاری نمیکند یا عینک ایراد دارد یا چشم ما...از دم فواره میگذریم و اب  روی سر حضار اسپری میشود و با عبور مارها از زیر پا هایمان باد خارج میشود گویی که ماری در حال عبور است  تا صحنه ها طبیعی تر جلوه کند. علی بابا با دیدن افراد اکیپ ما بی جنبه بازی در می اورد و اربده میکشد و “سامی” جواب میدهد: طفلک! و موقع خروج هم بزور و تهدید! عینک ها را از ما پس میگیرند! چه خوب شد قبلش با عینکها عکس انداختیم! میخواهیم سریع ترین تله کابین جهان را سوار شویم مرد عربی زن خود را در چادر سیاه باند پیچی کرده و از زن جز دو چشم شهلا چیزی نمایان نیست مرد عرب چهار چشمی با تیر و کمان و زره و خود و تیر وهفت تیر زوجه خود را مبپاید و به ما چشم غره میرود...به چی نگاه میکنی پسر!مردای اینجا هنوز غیرت دارن...ولی قیافه مردانه اش به دل دیگران مینشیند و از چشم و ابروی زیبایش دل بری ها میکنند ...کابین بیست و چهارم سریع ترین تله کابین جهان زنانه و مردانه میشود زیر پاهایمان به طرز ترسناکی خالیست و پر کوه و جنگل و حتی پله هایی که حکایت از پایین بودن کالیبر نیاکان مالزیایی ها در قرن پیش دارد که چه عاشقانه بدون تله کابین سنگ ها را میروفتند! جنگل ها ظاهرا خالی از هر جنبنده ایست و جای انسانهای اولیه و فیل ها و پلنگ ها با مجسمه هایشان پر شده...و ما هی جابجا میشویم تا عکس بگیریم و کابین تکان میخورد و ما جیغ میکشیم و یکی از ما میگوید که هر ماه یکی از تله کابین های نمک ابرود سقوط میکند!... مقصد پر است از نمایشگاههای حیوانات چندش اور ... مار زنده ای در دسترس است و من به ان دست میکشم...ترس بقیه میریزد و مار را نوازش میکنند...و سپس همه مار را بوس میکنیم...خوشبختانه اینجا قبل از خرید هر خوراکی میشود انرا تست کرد وگرنه معلوم نبود بعدا چه بلایی سرمان می امد .فروشگاهی بود پر از خوراکی های عجیب و غریب از ماهی خشک شکر زده گرفته تا شکلات و اب نبات در ظروف بزرگ با ظرف کوچکی کنار ان برای تست. کل اکیب هم به این ایده جالب نه نمیگویند وارد فروشگاه میشویم و مشت مشت از هر ظرف تست بر میداریم! فروشنده که خانمی چینی ست با غضب نگاهم میکند و زیر لب میگوید چین وین اوچی ون! و من با لبخندی مضحک میگویم خودتی!  جاست فور تست! اخر سر صبر فروشنده تمام میشود و با احترام کامل! عذرمان را میخواهد. با تله کابین مجددا به جای اول باز میگر دیم همراه با اهنگ جی جی دی اگوستینو که میخواند ...بیبی ایلاو یو سو...ای نور لت یو گو... خسته از گرمای سلانگور همه گی به شهر برفی پناه میبریم... دم در نیم ساعت مارا معطل میکنند تا ملکه از خواب زمستانی بیدار شود ... پوشیدن کاپشن و دست کش  در وسط مالزی گرم جالب است ... کاپشن های کثیف و چندش اور و دست کش هایی که سایز لارج ان هم برای ما ایکس اسمال بود! بالاخره برای “سامی” یک کاپشن سه ایکس لارج پیدا میشود ...داخل شهر برفی عکاسی غدقن است تا نور فلاش برف ها را اب نکند و عکسی از نوامیس سلطنتی ملکه برف ها بیرون درز نکند... شهربی ملکه  برفی پر است از درختان برف زده و خانه های اسکیمویی و خرس و از اینجور چیز ها ولی برف ان مصنوعیست و انقدر بی  اصالت است که  نمیشود با ان گلوله درست کرد...مالزیایی ها از دیدن برف ذوق زده میشوند و جلف بازی در میاورند ویکی از خودشان را به عنوان قربانی برای ملکه زیر برفها دفن میکنند!  در همان اول برای امتحان یک مشت برف به صورت “سامی” میزنم. سرسره برفی سوار میشویم و بعد پادشاه شهر برفی میاید تا ازمان عکس بگیرد و خدا تومن بما قالب کند  و “سامی”  برای عکس گرفتن روی خرس مینشیند! حتی در ان سرما بستنی هم میخوریم تا به گلو های هنوز درب و داغونمان صفایی بدهیم... برف بازی میکنیم.. و در نهایت شهر سرما را ترک میکنیم و در سردر شهر با نوشیدن اب داغ خودمان را تحویل میگیریم.... ساعت به نیمه شب نزدیک میشود و وقت خداحافظی با سرزمین جادویی و پر خاطره گنتینگ! کلیه  ارواح تونل وحشت  بهمراه  علی بابا و رقاصان بی حیای برزیلی و انسانهای اولیه جنگل نشین و حتی پادشاه شهر برفی تا دم اسانسور بدرقه مان میکنند ! در سرما و مه پارکینگ بالاخره ماشین را پیدا میکنیم و “ابی” به سختی و با راز و نیاز ماشین را روشن میکند...برای خروج از این زمهریر باید بیست و پنج دور دور خود بچرخیم سپس بپیچیم به راست! بیرون پارکینگ وضعیت بهتری ندارد همه جارا مه گرفته و هیچ چیز معلوم نیست جاده های پیچ در پیچ و تاریک.. “ابی” احساس مسوولیت میکند و دست به دعا بر میدارد و جواب هیچ کس را نمیدهد! ... خدایا چه گیری کردم من با اینا...به سلامت اگه برسونمشون دیگه شغل رانندگی رو میزارم کنار!!! ولی خوشبختانه به خانه میرسیم و “ابی” داد میزند خدارا شکر دعا های من مستجاب شد! 

*گنتینگ به زبان مالایایی یعنی سرنوشت ساز!


عضويت در خبرنامه

جهت دريافت جديدترين مطالب و خبرهاي مربوط به ادامه تحصيل در خارج از كشور در خبرنامه آوا عضو شويد.

آدرس ايميل شما :
  صفحه اصلي   |   تحصيل در مالزي   |   تحصيل در انگلستان   |   اخبار   |   مقالات   |   آلبوم تصاوير  |   درباره ما   |   تماس با ما   |   فرم مشاوره
  Designed by Ashkan Arefi   Copyright © 2004 - 2010. AVA SEPEHR. All Rights Reserved.   Designed by Ashkan Arefi